|
اينم يكي ديگه
|
|
|
نكته هاي با مزه وحكمت آموز
يارو تو روزنامه يك آگهي استخدام ميبينه كه "به يك مهندس كامپيوتر مجرب و باسابقه نيازمنديم". خلاصه فرداش كت شلوار ميپوشه و تيپ ميزنه و ميره واسه مصاحبه. اونجا مدير پرسنلي ازش ميپرسه: شما مدركتون از كدوم دانشگاهه؟ يارو ميگه: من مدرك ندارم كه! مديره تعجب ميكنه، ميگه: پس حتماٌ سابقة كارتون زياده... قبلاٌ تو كدوم شركت كار ميكردين؟ يارو ميگه: والله من شركت مركت نمي شناسم! پدر مرحومم يك سوپرماركت داشت، منم همونجا كار ميكنم! مديره شاكي ميشه، ميگه: مردك! تو اصلاٌ بلدي كامپيوتر رو روشن كني؟! طرف ميگه: والله نه! مرده قاط ميزنه، ميپرسه: پس اومدي اينجا چه غلطي بكني؟! يارو ميگه: ايلده من فقط اومدم بگم كه دور من يكي رو بايد خط بكشيد!
ادامه مطلب |
|
|
|
| |
|
بالاخره....
|
|
|
لطيفه هاي جنگ
عازم جبهه بودم. يكي از دوستانم براي اولين بار بود كه به جبهه مي آمد. مادرش براي بدرقه ي او آمده بود. خيلي قربان صدقه اش مي رفت و دائم به دشمن ناله و نفرين مي كرد.
به او گفتم: « مادر شما ديگه بر گرديد فقط دعا كنيد ما شهيد بشيم. دعاي مادر زود مستجاب مي شود.»
او در جواب گفت:« خدا نكنه مادر، الهي صد سال زير سايه ي پدر و مادرت زنده بموني! الهي كه صدام شهيد بشه كه اينجور بچه هاي مردم رو به كشتن مي ده!»
ادامه مطلب |
|
|
|
| |